والسلام
2009/7/31این والسلام برای این نیست که من دیگر رفتم که رفتم بلکه برای اینه که می خواهم وبلاگم را عوض کنم.از همراهیتون خیلی خیلی ممنون.اگر هم خواستید به من سر بزنید به وبلاگ جدیدم بیایید.
پسری که اسمش سو بود.
2009/7/27نوشته (شل سیلوراستاین)
سه ساله بودم كه بابام از خانه رفت ،
چيز زيادي براي من و مادر نگذاشت ...
تنها يك گيتار كهنه و يك شيشه خالي مشروب
از اينكه رفت و ديگر پيدايش نشد سرزنشش نمي كنم ،
اما بدترين كارش اين بود كه
قبل از رفتن ، نامم را گذاشت سو . (سو اسم دختر است)
خب ، لابد مي دانست كه اين كاراو واقعاً مسخره است ،
وچه حرف هاي خنده داري ، كه از اين بابت ، پشت سر آدم ميزنند.
انگار كه بايد در سراسر عمرم ، با اين موضوع در كشمكش باشم .
بعضي دختره زير جلكي به من مي خنديدند و عرق شرم بر پيشانيم مي نشست.
بعضي پسرها مسخره ام مي كردند و كله شان را داان مي كردم .
ببين ، براي پسري كه نامش سو باشد ، زندگي كردن چندان آسان نيست.
البته من خيلي سريع قد كشيدم و جان سخت بار آمدم ،
مشتهام محكم شد و هوشم زياد .
حالا از شهري به شهر ديگر مي روم تا خجالتم را مخفي كنم .
اما با ماه و ستاره عهد بسته ام
كه همه جا را زير پا بگذارم
و مردي كه اين نام عجيب را روي من گذاشت ، بكشم .
در قلب تابستان ، وقتي با مشقت زياد به گاتلينبرگ رسيده بودم
و گلويم خشك شده بود
فكر كردم در جايي اتراق كنم و چيزي بخورم .
در يك رستوران قديمي ، در خياباني گل آلود ،
پشت ميزي نشسته بود و با دكمه سردستش ور مي رفت ،
همان سگ كثيفي كه نامم را سو گذاشته بود .
خب ، اين مار پدر نازنين من است
از روي عكس پاره پوره اي كه مادرم داشت ، متوجه شدم
با آن چشم هاي شيطنت بار و زخمي كه بر گونه داشت ، شناختمش .
خپله و خميده قامت و رنگ پريده و مسن بود ،
نگاهش كردم و به وحشت افتادم ،
گفتم :( من سو هستم !چطوري ! همين حالا كلكت را ميكنم ! )
محكم كوبيدم ، درست درست وسط چشم هاش ،
افتاد ، اما با كمال تعجب
از جا برخاست و تكه اي تز گوشم را بريد .
يك صندلي برداشتم و حواله چانه اش كردم .
با هم گلاويز شديم و در وسط خيابان
توي گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتاديم .
ببين من با مردهاي قوي تر هم دست به يقه شده ام ،
امّا يادم نمي آيد ، چه وقت ،
مثل تمساح گاز مي گرفت .
مي خنديد و بد و بيراه مي گفت .
مي خنديد و بد و بيراه مي گفت ،
مي خواست دست ببرد به طرف هفت تيرش
كه من زودتر از او دست به كار شدم .
ايستاده بود ، به من نگاه مي كرد و لبخند مي زد.
گفت :( دنيا بالا و پايين داره ،
اگر كسي بخواد از پسش برآد ، بايد جون سخت باشه .
چون مي دونستم كه نمي تونم كنارت بمونم و كمكت كنم ،
اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .
مي دونستم كه يا بايد جون سخت بار بياي يا بميري ،
و همين اسم باعث شد كه تو قوي بشي.)
گفت:( بي خود با من سرشاخ مي شي ،
از من متنفري و حق داري منو بكشي
اگر اين كار رو هم بكني ، سرزنشت نمي كنم .
اما بايد قبل از مردنم از من تشكر كني ،
براي خاطر اون همه بدجنسي و جسارتي كه در چشم هات موج مي زنه
چون من همون كسي هستم كه اسمت رو گذاشت سو .)
نفسم بند آمد و هفت تيرم را انداختم ،
صدا زدم پدر ، و او هم گفت ، پسرم .
و سرانجام تغيير عقيده دادم .
و حالا به او فكر مي كنم ،
هر وقت كه كار مي كنم و هر وقت كه در كاري موفق مي شوم .
و اگر زماني پسري داشته باشم ، گمان ميكنم اسمش رابگذارم بيل يا جرج!
يا هر اسمي غير از سو ! براي اينكه هنوز از اين اسم متنفرم !خواب
2009/7/20آره.ولی یک خواب عجیبی دیدم.
چی دیدی؟
خواب دیدم وسط رینگ بوکس دارم فوتبال بازی می کنم.می دونی معنی اش چیه؟
این خواب معنی نداره.
چرا داره.چون معنی اش بده نمی خوای بهم بگی.
نه.
پس یعنی نمیدونی؟
نه معنی نداره.
..........
به همین سادگی
2009/7/12روزگاری دارم.خوب است.خوب خوب.مامان و بابایم به مسافرت رفته اند.مادربزرگم به خانه ما آمده.
شب شده و با برادرانم داریم جام جهانی بازی می کنیم.
یکی لیورپول ، یکی آث میلان ، یکی یوونتوس و من هم بارسلونا.
من قهرمان می شوم.خوب است.جام را درون دست هایم می بینم.
شب است.نصفه شب.حدود ساعت یک و نیم.
روزگاری دارم. خوب است.
خوش می گذرد.
خوش .......
می گذرد .......
گذر .......
بزرگشدن .......
سلام
2009/6/27ـ کیه
ـ منم.باباتم درو باز کن.
قژژژژژژژژژژ
ـ بابا خوبی ؟
ترق
ـ بابا چرا میزنی ؟
ـ مگه بهت یاد ندادم اول سلام کنی ؟
ـ من ...چیزه........آخه......
ـ آخه او کوفت.
ـ سلام بابا.
لوبیا
2009/6/12_ لوبیا دیگه چیه ؟
_ از اون چیز قرمزا .
_ چه قدره ؟
_ کوچیکه . یک بیضی کوچیکه.
_ خوشمزه اس ؟
_اگر با غذای دیگه ای بپزی خوشمزه می شه.
_ چه غذا هایی می تونن با هاش درست کنن؟
_ قرمه سبزی - آش - خوراک لوببا.اینارو نخوردی ؟!
_ یک توضیح کامل تر دربارش به هم میدی؟
_ بابا ولم کن ! خودم میرم می خرم. دیوونم کردی!
صبح
2009/6/9کاش صبحی می آمد
که هم ماه داشت
هم خورشید
هم ستاره
این موقع یک چیزی می شد
بین شب و روز
زیبا ست چنین چیزی
که هم شب دارد هم روز
هم ظهر دارد هم عصر
کاش صبحی می آمد که خورشید و ماه و ستاره هم داشت.
کره ی مریخ
2009/6/6در كره مريخ
لباسها مثل لباس ما هستند
كفش ها همان بندها همان
قيافه ها همان، هيكل ها همان
سرها همان، صورتها همان ...
اما جايشان
كمي فرق مي كند.
اثری از ((شل سیلور استاین))
ارسطو و مرد حسود
2009/5/30
ارسطو یکی از دانشمندان بزرگ یونان در زمان های
کهن است .او از همان دوران کودکی ، هوش و استعداد زیادی داشت و پیشرفتش از همه ی
شاگردان بیشتر بود .
او در مدرسه ای که از افلاطون یکی دیگر از دانشمندان یونان درست کرده بود ، درس
می خواند و افلاطون به این شاگرد با هوش ، علاقه و توجه بسیاری داشت .
وقتی ارسطو بزرگ شد ، مدرسه ای در شهر آتن
پایتخت کشور یونان ، درست کرد و شاگردان بسیاری وارد این مدرسه شدند.
یک روز ، ارسطو با عده ای از شاگردانش
برای یک گردش علمی به بیرون از شهر رفته بود . در این موقع برای او خبر
آوردند که یکی از رقیبان و دشمنان او به جلوی مدرسه آمده ، دارد بر ضد او حرف می
زند و بدگویی می کند .
شاگردان ارسطو خیلی خشمگین شدند ، ولی ارسطو از آنان خواست تا که خونسرد باشند
.بعد همه با هم به شهر برگشتند وبه سوی مدرسه
رفتند .
ارسطو مردی را که به او بد می گفت و فحش می داد را به خوبی می شناخت .آن مرد ، در دوران تحصیل از همدرسی هایش بود و با این که پدر ثروتمندی داشت هرگز شاگرد خوبی نبود .اکنون هم که در میان به عنوان یک آدم بد و فاسد ، شهرت داشت . ارسطو نگاهی به مردمی که به حرف های آن مرد گوش می دادند انداخت .و بعد جلو رفت و درست روبروی آن مرد که فدریوس نام داشت ایستاد .
فدریوس ناگهان ارسطو را دید ، اما سعی کرد خودش را نبازد و به او گفت :« کجا
رفته بودی ارسطو؟! من به اینجا آمدم تا به مردم، پدران شاگردانت، بگویم که تو آدم
بدی هستی و نباید فریب تو را بخورند و بچههایشان را به مدرسهی تو بفرستند، اما
تو فرار کردی و از شهر بیرون رفتی تا حرفهای مرا نشنوی.»
ارسطو میدانست که فدریوس چند بار سعی کرده مثل
او یک مدرسه درست کند، اما حرف هرگز نتوانسته و به این دلیل خیلی به او حسودی میکند.
از این گذشته، ارسطو تا آن زمان کتابهای زیادی نوشته بود اما فدریوس نمیتوانست
یک کلمه هم بنویسد. این بود که با صدای بلندی که همهی مردم میشنیدند به فدریوس
گفت کار بسیار خوبی کردی که به جلوی مدرسهی من آمدی و از من بد گفتی و به من فحش
دادی؟
فدریوس و همهی مردم و شاگردان خشمگین ارسطو از
این حرف ارسطو خیلی تعجب کردند.
اما ارسطو در دنبالهی حرفهایش گفت فدریوس! تو
به قدری آدم فاسد و بدی هستی که به هر کس بدگویی و فحش بدهی مردم مطمئن میشوند که
آن کس آدم بسیار خوبی است! اما اگر از کسی تعریف بکنی، همه یقین میکنند که آن مرد
آدم بدی است! پس من از تو متشکرم که به من بد گفتی! در حالی که اگر از من تعریف میکردی
از دست تو ناراحت میشدم!
(بر اساس داستان های عامیانه)

